تبليغاتX
صبح قریب
گاف ( ببخشید اشتباه شد گاه ) نوشته های محمد سعید قبا

( مقدمه ) پس از اظهارات آقای سعید حجاریان در برنامه آسیب شناسی نظری حوادث پس از انتخابات درباره دبیرستان فرهنگ ، عده ای از دوستان را دیدم که مطالبی در مورد دبیرستان و صحبت های آقای حجاریان در وبلاگ هایشان نوشته اند . من در اینجا قصد تکرار صحبت های دوستان را به قلم خود ندارم . آن چه موجب شد تا این مطلب را بنویسم مطلبی بود که یکی از اعضای خانواده دبیرستان فرهنگ نوشته بودند . با آن که بنده هرگز توفیق زیارت آقای وفایی را نداشته ام اما نکاتی را در مطالب ایشان دیدم که بیجا نخواهد بود ، اگر مروری بر آن ها داشته باشیم :  

مطلب ایشان را از اینجا ببینید .

رنگ " فرهنگ "

به پل سید خندان که می رسی ، اولین چیزی که توجهت را به خود جلب می کند ؛ صدای راننده های خطی است : " بازار . بازار . بازار ..." کمی آن طرف تر این کارت پخش کن ها هستند که با هر زوری شده می خواهند یک تراکت به تو بدهند . گاهی پیاده رو آن قدر شلوغ می شود که دیگر جایی برای راه رفتن تو   نیست . این جا جای قلم چی است جای آیندگان جای ... جای هزار و یک موسسه کنکور با صد های و هوی ... . از این هیاهوی سید خندانی که بگذری کمی آن طرف تر و نه چندان دور در ابتدای خیابان پیشداد ، مدرسه ای هست که هر صبح خورشید را می بیند و هر شب ماه را . مدرسه ای که هر صبح برای دانش آموزانش آغوش باز می کند و هر بعد از ظهر بساط بدرقه پهن می کند . با این که 4 سالی هست که فرهنگ برای همیشه مرا به عنوان یک فارغ التحصیل بدرقه کرده است اما هر گاه به مدرسه می رسم آه می کشم آهی که قطعه قطعه های پراکنده وجود مرا در خاطرات گذشته یک جا جمع می کند و ای آه آه آه ....

 

 

نمی دانم شاید دارم انشا می نویسم ولی فکر می کنم مطالبی درباره فرهنگ هست که باید نوشته شود به خصوص که بعضی دوستان کم لطفی می کنند و دوست دارند با قلم هایشان نیمه پر لیوان را هم خالی کنند تا آن را فقط خالی ببینند . آری نیمه پر . ما بر کوس پیراستگی فرهنگ از هر نقص و پالودگی آن از هر عیبی نمی کوبیم چه که اگر چه بعضی دیوار توجیه را بلند می پندارند ولی ما بر این باوریم که قله ای منیع تر و رفیع تر از حقیقت نیست فلذا باید از گردنه ها گذشت تا ساکن آن دیار شد . بلند کردن دیوار توجیه و دلخوش کردن به ساعتی اطراق بر فراز آن نه امری است ممدوح در کیش ما ؛ بل این کار سفهاست که بر دیوارشان گربه نیز یارای بالا رفتن هست . ما را اعتقاد بر این است که انصاف شاه کلید درهای قضاوت در هر امری است و آنان که به آن تمسک نمی کنند ؛ عدم تمسکشان از باب مرام بی مرامانی است که دوست دارند نمک را از نمک دان شکسه بر گیرند .

دوستان هر یک از فرهنگ نقاشی ترسیم کرده اند ، نقاشی از بابت سال هایی را که در فرهنگ گذرانده اند . البته قسمت هایی از این نقاشی مربوط به کلیت دبیرستان فرهنگ است . برادری چون آقای وفایی که سال ها از ما بزرگتر هستند به گفتن و نوشتن مطالبی پرداخته اند که چون بنده در جریان آن ها نیستم از باب محال بودن تصدیق بلا تصور در آن ها سخنی نمی گویم . اما من نیز به نوبه خود به ترسیم فرهنگی می پردازم که دیده ام البته نه به شکلی وسیع بلکه مطالبی را ناظر به مطالب بعضی از دوستان که مربوط به کلیت فرهنگ است ؛ در این جا عرض می کنم :

در یاد دارم یکی از دوستان نوشته بودند فضای مدرسه فرهنگ بسته است . و جای بسی بسیار تعجب است که این چه سخنی است ؟ و جای هزاران سوال است که آیا انصاف را می شناسید ؟ یا با ما سر شوخی و خنده دارید ؟ آیا کلاهی دارید که آن را قاضی کنید ؟ یا باد بی انصافی آن را از سر شما ربوده است ؟ چگونه این سخن را می گویید در حالی که در کلاس های دینی سال سوم دبیرستان نظریات بعضی آقایان روشنفکر چون سروش ، مجتهد شبستری ، کدیور و حتی سخنان آیت الله منتظری آزادانه نقد و بررسی می شود و حتی دانش آموزان گاه از سر اعتقاد به این نظریات و گاه از سر شیطنت های دانش آموزی به قصد آزار معلم ، وی را سوال پیچ می کننند ؟ چگونه این سخن را می گویید در حالی که دانش آموزان با پیشنهاد اساتید خود به مطالعه کارنامه و میراث مکتوب روشنفکران می پردازند و در تلخیص ، تحلیل و حتی نقد آن ها در نشریات دانش آموزی مدرسه مطلب می نویسند ؟ عجیب است و بس عجیب که این جانب به اشارت یکی از اساتید همان دبیرستان برای اولین بار به سوی کتاب های آقای دکتر سروش رهنمون شدم و در نقد آن مطلبی را برای جشنواره خوارزمی نوشتم ... چه می گویید ؟ در یاد دارم دگر اندیش دوره ما _ هر جا هست خدا حفظش کند _ که البته اکنون کس دیگری است در کلاس درس جامعه شناسی در دفاع از عملکرد رضاخان نطق آتشین می کرد . به راستی این ها کجا و آن چه شما می گویید کجا ؟

دیگر آن که برخی دوستان عنان قلم خود را زکف داده اند و گفته اند :  " در اغلب کلاس ها ، عموما یا فراتر از مطالب کتاب چیزی مطرح نمی شد یا اگر می شد از چارچوب های مشخص مذهبی و سیاسی فراتر نمی رفت ... " این چه بی انصافی است که روا می دارید ؟ آیا بهتر نبود به جای تکه پاره کردن چند تعارف سرد و بی روح که  " ما همواره دستبوس تمام اساتیدمان بوده و هستیم " به بیان حقایق درس اساتید دبیرستان فرهنگ می پرداختید ؟ شما راست می گویید دبیرستان فرهنگ ، مدرسه خوبی نیست اما نه از آن جهت که شما می گویید بلکه از آن جهت که حداقل از انصاف چیزی به شما یاد نداده است . آیا بهتر نیست قلم سفید خود را با دوات حقیقت نگاری و نگاهتان را با حقیقت نگری آشنا کنید ؟ چرا نمی گویید اساتیدی مانند آقای مقدم که شاگرد مرحوم دولابی بودند با چه عشقی یک شعر 8 بیتی حافظ را در دو زنگ 45 دقیقه ای و شاید متجاوز از آن تفسیر و نه تدریس می فرمودند ؟ چرا نمی گویید استاد فعال و عموزاده تاریخ ادبیات را در مشت داشتند ؟ چرا نمی گویید سجاد صفار با چه دقتی از تاریخ غرب زدگی _ تیر فرو رفته در اندیشه ما _ سخن می گوید ؟ ( البته ایشان به گردن ما حق معلمی دارند نه این دوست عزیز ) راستی چرا از از مصطفی غفاری نگویم که تحلیلاتش از تاریخ انقلاب را هم چنان در گوش دارم؟ و ....

چرا نمی گویید در مدرسه فرهنگ بچه ها بعد از مدرسه با جسمی خسته و به صورت دل به خواه می ایستند تا مجالی برای اندیشیدن بیابند و در کلاس های طرح طوبی از پلورالیسم و سکولاریسم و مارکسیسم و .... تا وهابی گری و تاریخ مشروطه و ... بشنوند .

راستی چرا این قدر شان خود را برای خط کشیدن روی فرهنگ پایین می آورید و از مصاحبه ها می نالید ؟ مگر نه این است که آقایان مهاجرانی ها ، موسوی خوئینی ها ، مسجد جامعی ها و ... حتی پدر و مادر شما ، بچه هایشان را به این مدرسه می فرستند تا با هر کسی دم خور و هم صحبت نشوند ؟ آیا غیر این است که مصاحبه به علت متقاضیان چند برابر ظرفیت دبیرستان فرهنگ از طرفی و به ثمر رساندن این آرزوی حداقلی والدین دانش آموزان از طرف دیگر است ؟ یا شما خود را لایق هم صحبتی با هر کسی می دانید ؟ اگر این گونه است پس چرا به فرهنگ آمدید ؟

نکته درباره فرهنگ ، ضعف ها و قوت هایش بسیار است ؛ اما نکته ای که هست این گونه سخن گفتن مجالی می طلبد وسیع . از کتابخانه ی فرهنگ بگویم یا از استاد یقینی حکیم گمنام و متواضعی که هم اکنون نیز برای بسیاری دانش آموختگان فرهنگ مرجع و ملجا فکری هستند ؛ بگویم ؟ عصر های پنج شنبه بسیاری از فارغ التحصیلان به گرد ایشان حلقه می زنند تا جواب سوال های خود را از زبان ایشان نیز بشنوند . شما هم اگر خواستد تشریف بیاورید ؛ شاید تحولی در منفی نگری شما حاصل شود یا از استاد امینیان بگویم که با ذهنی وقاد و جوال در تحلیل تاریخ و سیاست و جامعه سنگ تمام می گذارند ؟ به دهکده مک لوهان و کدخدایانش سر می زنند؛ از تاریخ مشروطه و هزار دغدغه ذهنی دیگر سخن می گویند و بالاخره برای خود بنده اسوه سخت کوشی و انضباط هستند   

 

در انتها نیز مطلبی لازم به ذکر است :

اول ) بعضی دوستان با نقل دو خاطره تلخ از فرهنگ در پی زیر سوال بردن یک عملکرد من حیث المجموع قابل قبول _ والبته نه بی عیب و مبر ا از خطا _ هستند ، آن گاه می گویند ما دو سال در این مدرسه درس خوانده ایم . ولی آن چه از مطالب ایشان به دست می آید این است که ایشان علی الظاهر دو روز بیشتر در مدرسه نبوده اند : یکی روز اردوی قم و دیگری روز تنبیه شدن یکی از دانش آموزان .

به راستی جای سوال است که آیا کسی هست که از دوران تحصیلش هیچ خاطره تلخی نداشته باشد ؟ راستی از فارغ التحصیلان همان مدارسی که نام بردید سوال کنید چه خاطرات تلخی از روزهای تحصیلشان در آن مدارس دارند ؟ آیا ما از این خاطرات نداریم ؟ آری ، خاطره تلخ برای همه هست اما آیا شما در مورد هر چیز با دو خاطره قضاوت می کنید ؟ دوست عزیز استحسان پله محکمی برای گام نهادن روی آن نیست . (( قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین ))

دوم ) رفعت مرتبه عقول به برهان آوری و برهان پذیری آن هاست . چه می شود شما را که با یک تمثیل نا تمام مدرسه فرهنگ و وضعیت سیاه نمایی شده کشور را به هم می دوزید . آری مدرسه فرهنگ ، مدرسه خوبی نیست لااقل از آن جهت که به شما خوب منطق یاد نداده اند . من سینه چاک دولت نیستم ؛ نیستم چون به دکتر محسن رضایی در انتخابات رای دادم ؛ اما جای انکار نیست که کل مطلب را نوشتید تا در عالم خودتان یک تیکه سیاسی انداخته باشد . باشد حرفی نیست پس شما هم بشنوید مطلب شما نمودی است کوچک از همان کاری که ارباب جراید و روزنامه ها در مورد دولت انجام می دهند ، حتی کوچکترین نکته های مثبت را نمی بینند . این یک دندگی و عناد ورزی شما ست که نمودی است کوچک از بی انصافی و نقدهای غیر منطقی برادرانِ    ؟!!

پایان ) بی شک آن چه آقای سعید حجاریان گفت پیراهنی است گشاد بر تن ساقه تازه کاشته شده فرهنگ ولی در این هم شکی نیست که دبیرستان فرهنگ در علوم انسانی در کشور پیشتاز است هر چند تا رسیدن به مطلوب و ایده آل علوم انسانی بسیار راه هست .         

        

 

نگارش در تاريخ شنبه 1388/07/25 توسط محمد سعید قبا |

استقبال

از

سروده مقام معظم رهبری

دست و دلم به نوشتن نمی رود . زمانه ای که به قول علی آقای درریز محتسب شیخ می شود و فسق خود از یاد می برد یا باز به قول حضرت خودش هر بی سر و پایی دعوی عشق می کند ، دیگر چه فرصتی است برای دم زدن از جامعه آرمانی و ... . اگر بخواهم رک و پیچیده لای لفافه (!!!) حرف بزنم ، فضای امروز ما شبیه خر برفت و خر برفت و خر برفت شده است . آخر چه روزگاری است که اگر بگویی عدالت طلبی ، می گویند : « امل » ؛ اگر بگویی اصولگرایی اصلاح طلبانه می گویند : « سوسول » . ما که نفهمیدیم این جماعت چی می گن ؛ فکر می کنم خودشان هم نمی دانند چی چی موگون !!! . دوستان بد روزگاری است ، خدا را قسم که بد روزگاری است نشان به آن نشان که جلال ما کجا آبادی هم برای گفتن یه کلام حرف حساب ، مجبوره حکایت بلوغش را تعریف کنه .  

از این مقدمه که بگذریم ........

........... می رسیم به اصل مطلب :

از شعر معروف مقام معظم رهبری ( سرخوش ز سبوی ... ) چند بیتی فی البداهه در قالب غزلواره استقبال کرده ام که این جا همراه با اصل شعر برایتان می گذارم . (بالای ستاره شعر مقام معظم رهبری و زیر ستاره ها شعر من ) 

در ضمن : نظر بدین ، خسته نمی شین .

 

 

 

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم کم و بیش

چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند «امین» بسته دنیا ، نیم اما

دلبسته یاران خراسانی خویشم

 

********

 

دل خوش به صباح شب هجرانی خویشم

رنجور سراپرده نادانی خویشم

پر باز نکردم به عروجی و فرازی

عمری است که در خویشم و زندانی خویشم

جانم ز تلاطم بزند موج همی چند

سرگشته در این حال بیابانی خویشم

ده مرتبه در پیچ و غم عشق نشستم

نیک است که اندر پی آن یونس پنهانی* خوشم

آتش زنه شد جان من ای دوست

نالیده همی در غم آن یوسف کنعانی خویشم

دل خسته و «مغموم» و پریشان و ملول

بنشسته به ره منتظر یاور عمرانی خویشم

 

-------------------------------------------------------------

(*) جناب شیخ اکبر حضرت محی الدین طائی (ره) نام فصی از فصوص را که در حکمت نفسی است به نام حضرت یونس (روحی لتراب مرقده الفدا ) نموده است .

برای سر این نام گذاری ، رک : شرح قیصری بر فصوص الحکم . ج2 . ص1076 . تصحیح علامه حسن زاده آملی : (( ... و انما قارنها بالکلمه الیونسیه لانه کما ابتلاه الله بالحوت فی الیم کذلک ابتلی النفس بالتعلق فی الجسم ... ))

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 1388/07/21 توسط محمد سعید قبا |

 

تعدیل فرهنگ با فرهنگ

در یاد دارم که چیزی حدود 6 سال پیش یا شاید پیش تر از آن ؛ یکی از نخبگان ادبی  به یکی از مسئولین فرهنگی کشور از وضعیت کتب داستانی موجود در بازار آن زمان شکایت برد که : " آخر این چه وضعی است که رمان های زیادی با مطالب مستهجن در بازار عرضه شده است و در دسترس عموم به خصوص جوانان قرار گرفته است ؟ " و از این قسم سخنان ... آن مسئول جوابی با این مضمون داد که : " چون تقاضا هست ، ما نیز ناچار به عرضه ایم " !!! و این وضعیت ادامه داشت تا مدتی بعد دولت نهم زمام امور کشور را به دست گرفت . تا آن جا که در یاد دارم از اولین اقدامات دولت نهم در عرصه فرهنگ در پیش گرفتن سیاست ممیزی بود ؛ که البته عده ای به نقد مشفقانه پرداختند و چه درست و چه اشتباه در این مسئله اظهار نظر کردند و جمعیتی از شنیع مسلکان به اصطلاح روشنفکر هم طبق معمول غوغا به پا کردند ؟!!

نا گفته پیداست که تقدیر فرهنگ همیشه در قوس صعود و نزول عرضه و تقاضا رقم می خورد _ چه دولت اصلاحات باشد چه دولت اصول گرا  _ . اما آن چه مایه جدایی این دو دولت از یکدیگر می شود همانا تفاوت این دو جریان در نحوه مواجهه با این نمودار _ عرضه و تقاضا _ است . پر واضح است و بر کسی پوشیده نیست که دولت اصلاحات در مواجهه با نمودار به صورت منفعلانه عمل کرد _ چنانچه از سخنان آن مسئول نیز به راحتی قابل برداشت است _ اما دولت اصول گرا خوشبختانه در پی مواجهه فعال با نمودار بر آمد و لذا مدیریت فرهنگ را در نظارت به عرضه متمرکز کرد .

البته این اقدام از آن جهت که گامی است در راستای اجرای احکام الاهی _ جلوگیری از عرضه کتب ضلال و ... _ در جامعه امری است ممدوح و ستودنی . لیکن جای این سوال بوده و هست که " آیا پیاده کردن این اصل _  جلوگیری از عرضه کتب ضلال و ... _ فقط با این رویه مقدور و ممکن بود ؟ یا خیر روش و منش بهتری نیز می شد در پیش گرفت ؟ "

اعتقاد راقم این سطور بر آن منعقد است که به سیاست ممیزی می توان از دو منظر نگریست : یکی آن که متصدیان امر فرهنگ به این سیاست به چشم یک سیاست بلند مدت نگاه کنند و دیگری آن که آن را به عنوان یک سیاست کوتاه مدت برانداز نماییند .

رویکرد اول رویکردی است غیر مطلوب و در دراز مدت هزینه آفرین _ چند سطر دیگر به این مطلب باز می گردم _ ؛ اما رویکرد دوم را به دو صورت می توان در پیش گرفت ؛ اول آن که در مقام اجرا به این سیاست کوتاه مدت اکتفا نمود و دیگر آن که در کنار این سیاست کوتاه مدت به طراحی و اجرای یک سیاست بلند مدت پرداخت .

کاملا واضح است که سوالی در ذهن شما نشسته است و آن این که : " آن سیاست چیست ؟ " قبل از این که در مقام کشف جواب برآییم به نمودار زیر توجه کنید : 

                            

                                  (1) منفعلانه ( خلاف اصول )

 برخورد با نمودار

                                                                         (۲/۱) اعمال مدیریت در عرضه 

                                   (2) فعالانه ( اصولی ) 

 

                                                                         (2/۲) اعمال مدیریت در تقاضا

                          

دقیقا سخن در این است که اگر بنا ست از عرضه ی محصولات نامطلوب فرهنگی جلوگیری شود ، چرا دولت با اعمال نظارت در عرضه ، خود فاعل مباشر این امر باشد ؟ آیا دولت در اتخاذ سیاست برای اجرای این اصل خطیر دچار فقط نگری شده است ؟

به عبارت دیگر چون اعمال مدیریت در تقاضا امری نیست که با یک امضا و صد ملیون تومان هزینه بتوان آن را مدیریت کرد ، لذا در ابتدا امر باید به ممیزی یا همان اعمال مدیریت در عرضه روی آورد ؛ ولیکن وجود افراد طالب محصولات فرهنگی نازل و جلوگیری از تامین نیازهای این افراد ولو اندک به وسیله دولت می تواند مقدمه ساز عصیان در قبال دولت و نارضایتی باشد افزون بر این که دولت فقط آنان را محدود کرده است و از وظیفه بزرگ الاهی خود یعنی تربیت ملت بازمانده است . علاوه بر این ها نیز به بیگانگان فرصت علم کردن شعار رنگی ظاهر خاکستری باطن "  آزادی کو ؟ " را در قبال خود و ملت داده است ؟

از این ها بگذریم ؛ اگر دولت مدیریت خود را در طرف تقاضا اعمال کند به این معنی که با فرهنگ سازی طبع فرهنگی مردم را بالا ببرد ، دیگر تقاضا برای روزنامه های زرد نخواهیم داشت تا عده ای سودجو فرصت سرمایه گذاری برای عرضه این کالای کاسد و فاسد فرهنگی را پیدا کنند. دقیقا این جاست که فرهنگ تعدیل کننده خود است .

نمونه این صحنه را می توان این گونه ترسیم کرد : فرض کنیم کسی کتابی نوشته است که به ملت ایران از ابتدا تا انتها توهین است ، آیا ناشری حاضر می شود هر چند وطن فروش این کتاب را منتشر کند ؟ خیر ، چون می داند چنین کتابی تقاضا ندارد و به فروش نمی رود .

اعمال این نوع از مدیریت در عرصه فرهنگ موجب آن خواهد شد تا مردم در قبال فرهنگ فاسد عصیان کنند و فضاهای خالی را در عرصه فرهنگ به وجود آورند . آن گاه است که حرکت به سوی تولید فرهنگ خودی آغاز می گردد.

 

نگارش در تاريخ جمعه 1388/07/10 توسط محمد سعید قبا |
درباره وبلاگ

هو الحکیم
نوشتن را دوست دارم اما از اشتباه کردن می ترسم . اما چه می توان کرد که تا کودک نوپا زمین نخورد راه رفتن یاد نمی گیرد .
پس باید نوشت . راستی نظرات شما مرا در زمین نخوردن بعد از خدا کمک خواهد کرد . ان شا الله ...
محمد سعید قبا . دانشجوی رشته فلسفه و کلام اسلامی . دانشگاه تهران
پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
مقالات من
قالب وبلاگ